تبليغاتX
لبخند معجزه ای برای با هم بودن...


لبخند معجزه ای برای با هم بودن...

.

ای خدای مهربون

                         حول حالنا الی احسن الحال

                                                                    لطفا:)

عیده همگی مبارک ک ک ک

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 21:29 توسط مهسا| |

سلام .

          خوبین؟؟؟خوشین ؟؟؟خونه تکونیا تموم شده که ایشالا؟؟!!خب خسته نباشین...

انقده دلم میخواد بیام آپ کنم ولی ماشالا خطوطه تلفن ادمو از رو میبرن......

چه خوبه بیشتره مردم منتظره ساله نو ان ...دنباله خرید...وسایله سفره هفت سین ....

    خدارو شکر که باز لااقل این بهانه هنوز هس واسه خوش بودن.....قطعا تا ساله دیگه نمتونم بیام آپیدن پس پیش پیش

میگم  ساله نو همتون مبارک از ته ته قلبم امیدوارم که یه ساله خیلی خوب پر از شادی و اتفاقای خوب در انتظارتون

 باشه...

یه چیزی بگمو رفع زحمت کنم ...

سره کلاس زبان اقای فلانی (یکی از شاگردا)راجبه ادیسون کنفرانس داش (با این توضیح که هیچی از زندگی خصوصیش

نگفت )وقتی تمومید :

استاد :کسی سوال نداره؟؟

من : ??Did he get married

اقای فلانی در حالیکه بهت زده شده بود و به دوستاش نیگا میکرد :N....o no single

من که نگاهم پرسشگرانه بود که چرا اقاهه انقد متعجبه ایشون فکر کردن که من نفهمیدم واین بار به فارسی گفت :

من نه .من مجردم

اونجا بود که تازه فهمیدم ایشون  he  رو you شنیدن

بنده ی خدا با خودش فکر کرده بود که این دختره نتونسته خودشو کنترل کنه و جلو جمع میخواسته بدونه من زن دارم یا نه

اطلاع دارین که تنها دختره کلاس اینجانبم شانس اوردم استادمون خانم بود و سوالمو درس شنیده بود

قصه ی ما به سر رسید امیدوارم اقا کلاغه به یمنه ساله نوعی به خونش برسه.....

خوب دوستای گلم عیده امسال یک نکته ی تلخ و یک شیرین داره ...

اول شیرین :اولین سالیه که وبلاگ دارم و دوستای خوبه وبلاگی...

و تلخ :اولین سالیه که پدر بزرگم  (که برام مثه پدر بود) نیس و خوب خیلی دلم گرفته این روزا الهی که خدا همرو بیامرزه.. 

و اما در اخر مرسی از همه ی اونایی که لحظه ی سال تحویل منو یه کوچولو دعا میکنن من به شخصه به یاده همه هستم

الهی که همه دعا های قشنگتون مستجاب شه بسیار زیاد دوستون دارم...

                                     پس فعلا تا ساله دیگه اگه عمری بود خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:36 توسط مهسا| |

عجب دنیای عجیب غریببیه  تا وقتی کوچولویی تولدت که میشه شمعارو که فوت میکنی کلی ذوق میکنی که داری ادم بزرگ

 میشی و لحظه شماری میکنی که تولده ساله بعدت برسه..

وقتی یکم بزرگ میشی موقع فوت کردنه شمعای تولدت به فکره رفعو رجوع کردنه کاراتی.....

وقتی خیلی بزرگ میشی موقعه فوت کردنه شمعا به این فکر میکنی که داری پیر میشیو و شروع میکنی به گذشته فکردنو

اینکه ینی چند سال دیگه مونده.....

در نتیجه خوش به حاله اونی میشه که موقع شمع فوت کردن فقط به خوب بودنو خوب زندگی کردن فکر کرده.......

پ.ن : من چیزیو نوشتم که واسه خیلیا دیدم ممکنه خیلیا هم باشن که به این چیزا فکر نکنن

پ.ن۲:هر کی دوس داشت بنویسه وقتی دلش گرفته خدارو چه جوری یا با چه اسمیش صدا میکنه (تو یه کتاب نوشته بود به

به نظرم سواله جالبی اومد)

پ.ن۳:خوش باشین بسیار زیاد..فعلا

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 9:9 توسط مهسا| |

کلی آدمه عاشقو ملتمسه دعا موقعه قنوته نمازه ظهر سرشونو بالا کرده بودنو با چشایی پر از اشک با خدای خودشون درد دل میکردن...تازه اون جا بود که میشد شکوه نماز جماعتو حس کرد وقته رکوع و سجده رفتنه سیله جمعیت...

یه مادر کناره ویلچره بچه ی معلولش با بغضی مادرانه میگفت : خدایا راضی ام به رضایه تو...

یه پیرزن با کمری خمیده لابه لایه جمعیت دعاش عاقبت به خیری جوونا بود و از امام رضا شفاعت میخواس...

و داستانی بود پشته زمزمه های تک تکه ادمایی که از کنارت رد میشدن.....

پ.ن: جایه همتون خالی.به یاده همه بودم .....

دکتر شریعتی : خدایا در برابر هر انچه انسان ماندن را به تباهی میکشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن.

پ.ن۲:خوبو خوشو شاد باشین .فعلا

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 16:1 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin