تبليغاتX
لبخند معجزه ای برای با هم بودن... - بدون عنوان...


لبخند معجزه ای برای با هم بودن...

.

سلام..خوبین همگی؟؟!!!

چند وقت نبودم چون سرم شدیدا شلوغ بود...ساله پدربزرگم بود اخه..انقده از غمو غصه گفته بودم که دیگه نمیخواستم

چیزی راجبه سال بنویسم  اما یکی از جوونای فامیل  متنی برای اون روز سر خاک نوشته بود که حیفم اومد

 ننویسمش..اول ۲تا خواهش :۱.اگه حوصله ی کامل خوندن دارین بخونید.

                                              ۲.بعد از خوندن این ۲ یا ۳ خط چند ثانیه فاصله بندازین.

 

                                                        (( به نام نامی مهر افرین مهربان)) 

بانگ فرا میدادیم و بر عرش آسمان نهیب میزدیم.های های مارا چرا نمیشنید؟؟قافله سالار بی رحمانه میتازید و میرفت.

ساربان زجه ها را نمیشنید.کاش کسی بود به او میگفت آهسته تر..

آری داشت آرامه جانی را میبرد....

حقیقت سفر تلخ.ما فرورفته در اندوه دل خود.ماتم زده از درد دلتنگی.او پر از امید و انتظار دیدار معبود.

زخم دل را مرهمی نبود .اما اگر نگاهت را از زمین پس میگرفتی و دور دست آسمان را نظاره میکردی تسلی را می یافتی..

همان لبخند همیشگی بر گوشه ی لبانش و چهره ای پر از متانت و آرامش..

ختم کلام فرموده ی خاتم الانبیاء (ص) : مسلمان را از مرگ بیمی نیست.

عاشقان دقایق و ساعت ها و روزهارا شمردند تا امروز که یک سال خورشیدی از وداع همیشگی میگذرد  ولی هنوز داغ فراق

کم نشده .امروز برایمان روزه بزرگیست چون باز هم شما با قدومه مبارکتان میهمانی ترتیب دادید که او هم در اینجا حاضر.بیدار

و هم بزم شماست...

گوش کنید با شما سخن میگوید ...

چشم باز کنید نگاهتان میکند...

و احساس کنید میفشارد دستانتان را...

 

پ.ن : مرسی از نویسنده" نیما نهاوندیان " که اجازه داد متنشو در وبلاگم بنویسم ...و مرسی از شما که واسه آمرزشه همه

دعا میکنین.

پ.ن۲: معذرت اگر اشکالای نگاریشیم زیاده خیلی حسه اصلاح نداشتم..فعلا

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:26 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin